تبليغاتX
شازده شرقی
شازده شرقی

وب نوشته ها

وقتی می بینمت دلم می گیرد
می پندارم سستی، حال آنکه من از تو ناپایدارترم؛
وقتي مي بينمت دلم مي گيرد؛
به ياد وظيفه اي مي افتم كه تو به يادم مي آوري؛
آآآآآآآآآآآخ كه چه قدر
سرم درد ِفكرهاي سنگين دارد!

پی نوشت:
دوست ِشرقي
این را دو سال قبل نوشته ام
امروز اما ناگهانی به سراغم آمد
دوباره
و با همان ابعاد و اندازه
آمد كه يادم باشد ...

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 15:26 توسط شازده شرقی| |

از انساني كه تويي قصه ها توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
...

پی نوشت :
دوستِ شرقي ِ من
ديگر اين واقعیتِ تلخ باورم شده ...

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 16:14 توسط شازده شرقی| |

اگر دوست داشتی امشب به سراغ آلبوم عکست برو و یک دل سیر به تماشاي روزهايي بنشين كه كودك بوديم و حالا نيستيم!
می خواهم در لبخندهای توأم با حسرتت شريك باشم.

پی نوشت:
خواستی تو هم بیا !

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 16:15 توسط شازده شرقی| |

مردی در خم نگریست و صورت خود در آن بدید، مادر را بخواند و گفت: دزدی در آن نهان است، مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری فاحشه‌ای نیز همراه اوست.
                                                                                                                  "عبید زاکانی"

پی نوشت:
حکایتِ امروز ِ"کیهان"نشینان، توصيفي بهتر از اين مي تواند باشد؟!

نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 15:25 توسط شازده شرقی| |

- چگونه کسی که گرمش است، کسی را که سردش است، درک می کند؟

                                           "يك روز از زندگي ايوان دنيزوويچ نوشته ي الكساندر سولژنيتسين"

پي نوشت :
- من سردم است ...
- وبلاگمان سه ساله شد
- نوشته هامان را به بچگی مان ببخشید ! :-)

نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت 16:11 توسط شازده شرقی| |

خداجان !
حال همه ی ما بد است
باور کن !

پی نوشت :
...

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 16:29 توسط شازده شرقی| |

گاهی رفتارهای هیستریک بعضی آدم ها نتیجه اش این می شود که استفراغ ذهنی شان را که در مغزشان تلنبار شده و رنگ و بوی مشمئزکننده ای به خود گرفته ، بالا بياورند !
در دنياي پزشكي گاهي هیستری را با يك سيلي آبدار درمان مي كنند...

پی نوشت :
اينكه در زندگي مثلا" هفتاد ، هشتاد ساله تان به چند نفر از اينگونه آدمها برخورد می كنيد به شانستان بستگي دارد!
براي من چندباري پيش آمده اما براي بعضي شان ترجيح دادم كه همان سيلي را هم خرج درمانشان نكنم !
آن ها را به حال خودشان مي گذارم تا آنقدر استفراغ كنند كه درآن غرق شوند...

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 17:22 توسط شازده شرقی| |

"سلام بچه ها !
به زمین خوش آمدید
اینجا تابستان گرم و زمستان ها سرد است
گِرد و مرطوب و شلوغ است
فوقش 100 سال وقت دارید اینجا زندگی کنید
من فقط یک قانون را در مورد اینجا می دانم :
بچه ها باید مهربان باشید !"

                                                                  "خدا شما را بیامرزد آقای رزواتر" - "کورت ونه گات"

پی نوشت :
باید با کورت ونه گات دمخور شده باشی تا بفهمی حرف حسابش چیه!
من این شانس رو داشتم تا با یکی از مدل های ایرانیش برای مدتی هم خونه باشم
خدا شما را بیامرزد آقای ونه گات !

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 13:50 توسط شازده شرقی| |

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان ...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی !
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟!

پی نوشت :
و امروز تمام تلاش خود را می کنند تا ماهیت آنچه را که در تاریخ و تقویم این مملکت ثبت و ضبط گردیده تحریف کنند ...

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 17:52 توسط شازده شرقی| |

گفتم: "ما آدما دائما" در حال کشتن همدیگه هستیم بدون اینکه خودمون بفهمیم !"
گفت: "و نتیجه این می شه که توی اون لحظه ی ناب که باید ، مرتبط ترین واکنش ممکن رو به اون کنش نشون بدی ، بی ربط ترین حرکت ممکن رو انجام می دی و به عبارت بهتر  تِر می زنی به همه چی!"

پی نوشت :
1- و با این کار تو منو می کشی بدون اینکه بفهمی ! با الهام از متن فقط تصور كرديم !
2- "مهدی سحابی" هم رفت همانگونه که دیروز "نیکو خردمند" پر کشید و امروز از شنیدن بستری شدن "احمدرضا احمدی" دلم گرفته  ...

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:31 توسط شازده شرقی| |

گویند روزی حاکم بنشسته بر سریر شاهی، دستی بر زير چانه و دستي به تابانيدن سبيل خود مشغول، به نقطه اي خيره گشته، آه مي كشيد!
ملازم چون اين بديد نزديك بيامد و چوني ِحال بپرسيد؛
حاكم گفت :
"مرا چند صباحي است بي صدايي رعيت، سخت مي آزارد!
چاره اي مي جويم تا ايشان را از اين احوال خارج سازم!"
ملازم سر پيش آورد و گفت:
"جانم به فدايت! چاره اي دارم!
بر دروازه ي شهر نگهبان گزار و از هر رعيت كه عزم رفتن به كسب و كار خويش دارد، پنج قران خراج بستان كه اين سبب نارضايي ِ ايشان شده و صدا برآورند و اينگونه طيب خاطر حاكم فراهم گردد!"
حاكم را اين سخن خوش بيامد و حكم به همين امر بداد؛
روزها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم انديشناك ، خراج را دوبرابر ، سه برابر و تا چهار برابر فزوني بداد!
هفته ها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم خشمگين حكم بداد كه:
نگهبانان علاوه بر فزوني خراج، رعيت را چوب زنند مگر صدايي به اعتراض بلند شود!
خبر آمد كه:
مردم بر در شهر صف كشيده پس از دادن خراج، كتك خورده بي صدا بر سر كار مي روند!
ماه ها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم را اين روال خوش نيامد و بار دگر حكم بداد كه:
از هر يك 30 قران ستانده ،‌چوب زده و از پشت مورد عنايتشان قرار دهند!
از اين حكم روزي برنيامد كه ملازم دوان دوان نزد حاكم بيامد و فرياد برآورد كه:
"حاكما ! مژده ده كه رعيت زبان به شكوه گشوده نزد تو مي آيند!"
حاكم شكر خداي به جا آورده ، شادمان از دگرگوني حال رعيت به سرسرا دويده و از ايشان چوني ِ احوال بپرسيد:
رعيت گفتند:
"خداوند عمر حاكم را زياد كناد! ديري است كه بر در شهر نگهبان گزارده و آن مي كني كه بايد!
ليكن اين امر صف هاي طولاني و كندي كسب و كار را سبب گشته!
آمده ايم تا از تو بخواهيم مرحمتي فرموده تعداد نگهبانان را دوبرابر كرده تا از صف هاي طولاني و كندي كسب و كار رهايي یافته و آن شود كه بايد!"
كاتبان نوشته اند كه پس از اين كلام، حاكم را حالتي دگرگونه پيش آمد و حكم بداد همچون رعيتي را؛
‌آنچنان حكمي كه بايد!

پي نوشت :
روايت اين حكايت چون بغضي در گلويم مانده بود كه هربار قصد نگارشش به تأخير مي افتاد؛
حكايت بالا قصه ي تلخ ِ مردم ِ ماست!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 16:3 توسط شازده شرقی| |

 

اینجا همه چیز رنگ کثافت گرفته است
و این خبر، هولناک است :
باران!
تو ديگر پاك نيستي!
...

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:37 توسط شازده شرقی| |

دزد
روى حصیر
براى ما یادداشتى گذاشت
كه در آن آمده بود :
" خداوند
حاكم را لعنت كناد !
جز خُرناس
چیزى بر جاى نگذاشته
تا ما بدزدیم ! "
                                                                     "احمد مطر"

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 15:17 توسط شازده شرقی| |

وقتی جهان
از ریشه ی آدم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس مي آيد

وقتي كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند

بايد به بي تفاوتي واژه ها
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف بخواني
نان است !

                                                                    "قيصر امين پور"
پي نوشت :
سنگيني معاني گفتار و كردار صاحبان و متوليان اين برهه از زمان بر من گران مي آيد
مدت هاست حس نوشتنم نمي آيد و حرفهايم را در كلام بزرگان مي جويم
هرچند دلم مملو از حرف است و مالامال از درد
و نمي دانم آيا سينه ام تاب حبس اين همه را دارد ؟!

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 16:7 توسط شازده شرقی| |

دشتها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل ِگندم خوب است
گل ِخوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ي دلها را
علف هرزه ي کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

                                                                       "حمید مصدق"


پی نوشت :
پاييز را با آن همه ابر تيره تصور كن !

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:56 توسط شازده شرقی| |

"رسول خدا (ص)" فرمود :
ستم کارترین ِ شما كسي است كه ظلم خويش را عدل تصور كند ...


پی نوشت :
وصف حال صاحبان قدرت این روزگار که دامان "عدالت" را لکه دار کرده اند ...

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15:26 توسط شازده شرقی| |

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها ، به باران
برسان سلام ما را


پي نوشت :
استاد شفيعي كدكني هم از ايران رفت !
صد افسوس ...

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 17:13 توسط شازده شرقی| |

پشت پنجره ایستاده ام و یاد کسانی در خیالم جان می گیرد که دلم برایشان تنگ شده است.
با آنها برای دیدن درخت از پنجره به بیرون خم می شوم، ولی وقتی قد راست می کنم، باز تنهای تنها می مانم.

                                                                    "کریستیان بوبن"

پی نوشت :
با این کتاب خاطره ها دارم ...

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 14:5 توسط شازده شرقی| |

 از تو افسانه هاي زيادي براي ما نقل كرده اند ...

پي نوشت :
- بگذاريد حقيقتي را اعتراف كنم: امروز صبح، پس از سالها دلم براي تان تنگ شد! آنقدر كه نتوانستم و گريستم!
- دوستي مي گفت: من فكر مي‌كنم امام كه بيايد، ما مي‌فهميم چقدر در تمام عمر، اشتباه به عرضمان رسانده‌اند!

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 13:42 توسط شازده شرقی| |

تقديم به همه ي همراهان و دوستان جسور و آزاد انديشم ؛
تقديم به :
ناديا ارسطو
مرتضی گلپور، جوادحیدریان، سیدهادي‌ حسینی‌چاوشي، عاطفه نامداري، صادق چناري، حسام‌الدين مقامي كيا، نفيسه احمدي، حامد اردهالي
و
مهدي كريمي،
محمدفرهمند

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد
این وطن هرگز برای من وطن نبود
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی رابا تاج گل ِساخته گی وطن پرستی نمی آرایند
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است ...
                                                                  
  "لنگستون هیوز"


پی نوشت :
اين شعر با صداي جاويدان احمد شاملوي عزيز روحت را به تسخير خود در مي آورد !

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 22:13 توسط شازده شرقی| |

رؤياها زحمت مي برند . . .

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 22:46 توسط شازده شرقی| |

خواستم برایت مرثیه ای بلند بنویسم اما بغضم ترکید و نتوانستم
پس بگذار به رسم همیشه این بار هم با تو کوتاه سخن بگویم :
شازده جان !
آن گلوله ی شناسنامه دار که امروز با مزخرف ترین و موزيانه ترين استدلال ، خارجي اش مي خوانند ، تنها سينه ي آن دخترك را نشكافت ؛
آن گلوله ، شليك به همه ي اعتقادي بود كه تا آن روز در باورم بود !
شازده !
اين روزها به دنبال همان ماري مي گردم كه براي كش نيامدن درد و رنجت تو را گزيد و براي هميشه رهايت ساخت !

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 19:45 توسط شازده شرقی| |

تو كه تويي
اينجا جايي است كه خدا را به هيچ مي فروشند !

پي نوشت :
سبز سبزم ریشه دارم  . . .

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 20:21 توسط شازده شرقی| |

به مادرم زنگ می زنم و می پرسم : "مادر به کی رأي مي دي ؟!"
مي گه : "مادرجون ، تو كه نبودي سقف خونه ترك برداشت ، رفتم سركوچه مون بنايي بود ؛
يكي داشت يك خونه اي رو با كلنگ خراب مي كرد ،
گفتم :
آقا خدا خيرت بده ، بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون درستش كن !
گفت :
خانم ! من يه . . . ام ، كارم خراب كردنه ، اگه مي خواي درستش كني برو يك مهندس پيدا كن ."

                                                                   
پي نوشت :
نخواستم درباره ي انتخابات حرفي بزنم !
اين را هم كه مي بيني حرف "محسن مخملباف" است كه انصافا" بد هم نگفته !
ديگر تصميم با خودت !

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 13:25 توسط شازده شرقی| |

سلام شازده!
حال همه ی ما خوب است
"اودیسه" همچنان می نوازد و "من" پای صحبتهای "کریستیان" نشسته ام
اما تو باور نکن!

پی نوشت :
دلم برای آن بند 29 تنگ شده
برای آن ساعاتی که همچون کودکی به پای صحبتهای "کرستیان بوبن"می نشستم
برای "اودیسه"ی عزیز که هرچه دلتنگی در جهان بود را یکجا برایم می نواخت !
و برای آن همه "پوست تخمه"ي ريخته شده بر كف اتاق که آزادی را برایم به هدیه می آورد!

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 18:36 توسط شازده شرقی| |

رادیو اسامی شهدای جنگ رو که اعلام می کرد ، مادر با هربار شیدن نام "محمد . . . " صلوات مي فرستاد !
پدر تازه استعفا داده بود ؛ محافظ شخصی "حاج مهدی کروبی"بود ؛
می گفت :
"زمونه ی بدی شده ، توي اين وانفساي بكش بكش اگه شانس نیاری و شهید نشی حتما" جزو اعداميايي!"
روزی نبود که تلویزیون خبر ترور یکی از انقلابیون رو پخش نکنه ؛
واسه همين هم كلت كمري و لباس چريكش رو بوسيد و گذاشت كنار!
ميدون شهر پر بود از اعلاميه ي احزاب و گروههاي سياسي و البته جوون هايي كه عازم ميدون جنگ بودند ؛
"صدام" تازه خرمشهر رو گرفته بود و "بني صدر" به بي كفايتي متهم شده بود ؛
خلاصه زمونه بوي خون مي داد و من توي همچين اوضاع بلبشويي در يك بعدازظهر تعطيل به دنيا اومدم :
ساعت ۲:۳۰ بعداز ظهر روز جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۰

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 21:55 توسط شازده شرقی| |

می گفت :
رستگاری ، بعضي وقتها مضحكه كه بايد از راه جهنم بهش برسي !

پي نوشت :
...

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:9 توسط شازده شرقی| |

وقتی این سمفونی را شنیدی و بعدش دلتنگ نشدی ، بدان كه یک جای کارت می لنگد !
می شنوی و بعد می بینی که چقدر دلتنگ شده ای ؟!
می بینی که دلت چقدر برای خودت تنگ شده !
می بینی که دلت چقدر هوای قهوه خانه ی "مشدعباس" را کرده !
و چقدر چای قهوه خانه ی مشدعباس بهت می چسبد !


پی نوشت :
اگر "سمفوني مردگان" را نشنیده ای ، زودتر به سراغش برو !
بعید می دانم "عباس معروفي"بتواند دلتنگ تر از این سمفونی دیگری خلق کند !

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:32 توسط شازده شرقی| |

از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی :
"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود !

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:0 توسط شازده شرقی| |

حرف مفت است اگر بگویم "انسان" هنوز هم "انسان" باقی مانده است !

پی نوشت :
چه کنیم که "پدر"مان از ازل بنای ماندن نداشت !

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:18 توسط شازده شرقی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت