ما آدمها شورش را در آورده ايم ! انسان ؟ جامعه ؟ انقلاب ؟ سياست ؟ اقتصاد ؟ اخلاق ؟ دين ؟ وجدان ؟ غيرت ؟ فرهنگ ؟ تمدن ؟ ايران ؟ امروز سراغ هريك از اينها كه بروي تلي از خاك ِ فراموشي بر روي آن مي بيني ، ما آدمها همه ي اينها را بايگاني كرده ايم ؛ دانسته يا ندانسته ! اصلا چه فرقي مي كند ؟! درد اينجاست كه ما آدمها همه ي اينها را مي دانيم ! اما چه مي توان كرد كه ما خودمان را هم بايگاني كرده ايم ! امان از جامعه اي كه با همه ي ابعاد پوشالي اش ، منفعلانه و مضمحلانه به ناكجاآباد مي رود 0 با حاكمان و صاحبان ِاين برهه حرفي نيست كه هيزم ِ اين آتش را خود ِما آدمها فراهم كرده ايم تا از طنز ِروزگار، امروزخودمان هيزم ِ اين آتش باشيم ! . . . " شازده ي شرقي " از امروز بايگاني مي شود ! باورش براي من هم سخت است تنها مي توانم بگويم ديگر در دلم نغمه و آهنگي نيست ، دردي كه جامعه را هم به آن مبتلا مي بينم ؛ نخواستم شازده ي شرقي هم آلوده ي همان سرنوشتي شود كه جامعه به آن دچار است 0 جامعه اي كه برايم ديگر " هيچ " هم ندارد ! بدرود 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:45 توسط شازده شرقی |
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد ای تيغ تان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی ِ سنان شما نيز بگذرد اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد/ نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد بيش از دو روز نبود ازآن ِدگر کسان / بعد از دو روز از آن ِشما نيز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان ِگرگ طبع / اين گرگی ی شبان شما نيز بگذرد باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم / تا سختی ی کمان شما نيز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن/ تاثير اختران شما نيز بگذرد اين بوم محنت از پی آن تا کند خراب / بر دولت آشيان شما نيز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد در مملکت، چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد پی نوشت :
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:44 توسط شازده شرقی |
امروز نامت را هم که نجوا کنند ، مرثيه ايست براي گريستن ای بزرگ ! ما وارثان ِ لايقي نبوديم ۰ پي نوشت : تاريخ ِ نسل ِ من ، جوهري براي نگاشتن ندارد ۰ من استعفا مي دهم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:13 توسط شازده شرقی |
پي نوشت :
امروز اتفاقي متني را خواندم كه مرا به ياد تو انداخت
تويي كه ده سال از بهترين سالهاي عمرم به پيوند دوستي ِ با تو آلوده ست
گه !
كه هرچه بيشتر شكافته شوي ، فضا را به بوي تعفن آغشته تر مي كني 0
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:45 توسط شازده شرقی |
و در این روزگار ِحبس و حذف و بهانه چه اهميت دارد كه نامت را به "ياد" بسپارند يا كه به "باد" ؟
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:27 توسط شازده شرقی |
سرخی رویت را به چه پندارم ؟ خشمگين از کرده ی ما شکایت به خدا می بری ؟ یا که شرمگين ، عصیانگری هامان را به نظاره نشسته اي ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط شازده شرقی |
" تو خیلی توئی ! خسته نمی شوی ؟! " پی نوشت : این جمله را ماهها پیش خطاب به خودم شنیدم ؛ نمی دانم هنوز هم من خیلی "تو ام " ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:44 توسط شازده شرقی |
سنگی برداشت و بر پیشانی ِ سنگي كوه كوبيد كوه خنديد و سنگ شكست رو به من كرد و گفت : "يه روز كوه مي شكنه ، خواهي ديد !" پي نوشت : دو كلام حرف رسمي ! سال ۱۳۸۶ خورشيدي هم با همه ي فراز و نشيب هاش گذشت . . . اول : تقدير و تشكر ويژه از همسر نازنينم كه اولين سال زندگي مشتركمون رو با همه ي سختيهاش ، با همه ي پستي ها و بلندي هاش و با همه ي قصورهايي كه مطمئنا"از من سر زده پذيرفت ،صبر كرد و من رو شرمنده ي خودش كرد۰ -نازنينم به اميد سالي پر از عشق و پر از پيروزي - دوم : تشكر و سپاس از همه ي اونهايي كه به وبلاگم اومدن و مطالبم رو خوندن و بعضا" با نظراتشون مسيري رو در جلوي راهم قرار دادند۰ - به اميد سالي پراز خوبي ، كودكي و راستي ![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:20 توسط شازده شرقی |
نمای ساختمان قدیمی جلوی اداره را با لایه ای از شیشه های رفلکس می پوشانند ؛ نمي دانم آيا افكار ساكنان حاضر درآن هم به مانند نماي آن تغييري مي كند ؟! مهم نيست ! ما عوضي فهميديم ! تغيير را زندگي را خودمان را پي نوشت : نه درحد ِ يك انقلاب كه امروز تفكرمان حتي به اندازه ي تغيير يك لايه نيز كشش ندارد ! و ما مفت باختيم ! اين بار همه چيز را ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط شازده شرقی |
وقتی می بینمت دلم می گیرد می پندارم سستی ، حال آنکه من از تو ناپایدارترم وقتي مي بينمت دلم مي گيرد ، به ياد وظيفه اي مي افتم كه تو به يادم مي آوري آآآآآآآآآآآخ كه چه قدر سرم درد ِفكرهاي سنگين دارد!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:43 توسط شازده شرقی |
نشونی شو بعد از کلی این ور و اون ور رفتن گیر آوردم نشستم روبروم نوشته شده بود : "یارا جگر شیر نداری سفر عشق مرو " به اضافه ی یه شماره موبایل اعتباری ایرانسل کارم که تموم شد سیفون رو کشیدم و اومدم بیرون جهان بینی ام بطور کل تغییر کرده بود ! پی نوشت : با الهام از متن HOT LOVES خانه ای از شن و مه
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:28 توسط شازده شرقی |
شروع ، برایم همواره دغدغه آفرین بوده است ۰ چگونگی آغاز ، گذر از پیچ وخم های پرازدحام ذهن ،داغی فکر ،مکث های ممتد تردید و اضطراب ، شاید ، اما ،اگر و ... همه و همه "شروع" را برایم دغدغه آفرین کرده است ! گاه می اندیشم که کارهایم تاکنون هیچگاه گام اولی نداشته است ؛ هرگاه به سامان مشغولیتی رسمیت بخشیده ام ، گام نخستین در آن محو و گم بوده است ! و امروزاعتراف می کنم که در وادی نخستین ها ، سیری به یادماندنی نداشته ام و هربار زمانی این را فهمیده ام که در حال طی نمودن گام آخر بوده ام ۰
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:16 توسط شازده شرقی |
مي نويسم از درد ... از هنوز ... از هيچ ...
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:40 توسط شازده شرقی |
"ازاین فراموشی ِمحض كه درش افتاده ام كيف مي كنم !
ميان دو شهر هستم ، يكي هيچ ازم نمي داند ، ديگري ديگر نمي شناسدم !"
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:7 توسط شازده شرقی |
وقتی سر ِ كلاس جامعه شناسي ، استاد صحبت از "جامعه ي منفعل" مي كرد معني اش برام گنگ بود ؛ با اينكه توضيح استاد در ظاهر قانع ام كرده بود ولي احساس مي كردم كه هنوز يه چيزي رو كم دارم ! درست مثل يه پازل كه قطعه ي اصلي اش رو گم كني ... و حالا بعد از اين همه سال ، دوباره برگشتم به اجتماعي كه تا قبل از اين هم توش بودم ولي اين بار با چشمان ِ كاملا"باز ، كاملا"باز ... به معني ِ حرف استاد رسيدم ؛ به قطعه ي گم شده ي پازلم ! پی نوشت : "ايران ِ من ، حال ِامروز ِتو رو با چه سازي بنوازم ؟"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:37 توسط شازده شرقی |
بوی عیدی ، بوي توت ، بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ با اينا زمستونو سر مي كنم ، با اينا خستگيمو در مي كنم شادي شكستن قلك پول ، وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد بوي اسكناس تانخورده ي لاي كتاب ، فكر قاشق زدن يه دختر چادرسياه شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور ، برق كفش جفت شده تو گنجه ها با اينا زمستونو سر مي كنم ، با اينا خستگيمو در مي كنم عشق يك ستاره ساختن با دلك ، ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب بوي باغچه ، بوي حوض ، عطر خوب نذري شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن ، توي جوي لاجوردي هوس يه آبتني با اينا زمستونو سر مي كنم ، با اينا خستگيمو در مي كنم با اينا زندگيمو سر مي كنم ،با اينا خستگيمو در مي كنم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:46 توسط شازده شرقی |
دیشب خواب دیدم که "دماوند"ت دیگه طاقت نیاورد و هرچی بغض تو گلو داشت بر سر اين آدمها خالي كرد ! ۰۰۰ آی زمین ! زمین ! زمین ! زمین ! تو چه صبری داری ؟! بدجوري كثيفت كردن ! متوجه اي يا نه ؟ ۰۰۰ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي زمين ! پس اين قيامتت كي فرا مي رسه ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:11 توسط شازده شرقی |
اولين شب ِزمستان ِ پارسال ، شبي بود كه براي اولين بار قدم به دنياي "شازده شرقي" گذاشتم۰ شازده ، حرفهاي زيادي برايم داشت اما وقت نداشت ! گفت و گفت و گفت ! هرآنچه را كه بايد۰ بعضي را نمي فهميدم اما فرصت ِ پرسيدن هم نبود ! او بي قرار ِ رفتن بود۰ و رفت ... نمي دانم شايد او را براي هميشه گم كردم ! شازده ! همهمه ي همسايگان اگر بگذارد ،بي چتر زير باران هاي شبانه نام تو را صدا مي زنم ؛ مي داني ! گاهي فكر مي كنم كه تو هيچ جا نرفته اي ! و اين من هستم كه از همه چيز فاصله گرفته ام ۰ مي دانم اگرچه من آسان از ياد ِ اين مردمان مي روم ،اما تو از من خاطره اي براي شان جا گذاشته اي،پس نگران نيستم ! آي ... با شما هستم ! رد ِ اين كلمه ها را كه بگيريد مي رسيد به هرآنچه من بخواهم ! 
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 21:58 توسط شازده شرقی |
وقتی خاصیت فراموشی تاریخی این جماعت رو به خلق و خوی موسمی شون اضافه کنی تازه می فهمی که "ملت شریف" یعنی چی !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:22 توسط شازده شرقی |
ایستاده ایم کنار ِ یکی نبود ِ خدایی که بودنش را سالهاست خط زده ایم ...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:51 توسط شازده شرقی |
گرفته بود ؛ بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد و گفت : "تصمیم گرفتم در اولین برخورد با آدمها به فاصله ای که باید با اونها حفظ کنم بیندیشم ؛ فاصله ای که خودشون تعیین می کنند نه من !"
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:3 توسط شازده شرقی |
دوباره غروب ِجمعه و دعای سمات ! ...و چه ترکیب ناقصی ! 
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 17:42 توسط شازده شرقی |
ما خودمان تو را به بند کشیده ایم و بیهوده آمدنت را به انتظار نشسته ایم ! این روزها حتی کودکی مان ، "رفتن" را نقاشی می کند ! 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:13 توسط شازده شرقی |
تو فکر می کنی پرنده ها با انسان ها چه فرقی دارند ؟! - پرنده با انسان از زمین تا آسمان فرق دارد ۰ می دانی ! هرگز دو پرنده بر یک شاخه لانه نمی سازند۰ هرگز پرنده ای لانه اش را به پرنده ی دیگری اجاره نمی دهد۰ هرگز پرنده به دروغ آواز نمی خواند ۰پرنده به تکه ای آسمان قانع است ، اما انسان برای تملک هرچه بیشتر بر زمین از هیچ ظلم و ستمی دریغ نمی کند ؛ در حالی که خوب می داند سرانجام در زمینی به وسعت حجم جنازه اش دفن اش می کنند۰ پرنده هرگز آوازش را نمی فروشد ، اما انسانهایی هستند که حتی نفرین و ناسزایشان را هم به نسیه می فروشند۰ اصلا" تو تا حالا پرنده ای را در هراس و حسرت ِنداشتن و از دست دادن دیده ای ؟! پرنده وقتی می داند که رفتنی است خودش که نه ، به باد می گوید : "این آشیانه را با خود ببر" آن گاه به آسانی ، مثل آب ِخوردن می میرد ؛ بی هیچ جان کندنی ، بی هیچ حسرت و دلهره ای ! تمام دارایی اش آشیانه ایست که آن را هم به باد می بخشد۰۰۰ شازده ! همه ی اینها را گفتی و برای همیشه رفتی ؛ شاید هم برای همیشه گم ات کردم !
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:13 توسط شازده شرقی |
مرزهای رخوتی که از آزادی دچار انسان می شودبه اندازه یک تار مو ، یا شاید کمتر به مرزهای غم نزدیک است۰ در هر صورت عاشق مبارزه ام۰
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:34 توسط شازده شرقی |
دارد باران می بارد 0 باران دارد ادامه اشکهای تو را می بارد 0 تو در عکس ، زیر باران ، کنار خرابه های یک شهر بمباران شده ، تنها مانده ای 0 موهایت خیس شده است0 پرنده های روی دیوار خیس شده اند 0 من در عکس نیستم ، عروسکت نیست ، مادر نیست ، دل ات برای ما تنگ شده است ، می ترسی ما هم به سفر رفته باشیم ! دستی از گوشه ی عکس ، چتری به تو تعارف می کند ؛ نیمی از زیبایی ات زیر چتر پنهان می شود0هنوز باران می بارد 0 عکاس هم خیس شده است 0 * آهسته از عکس خارج می شوی و با چتر از کنار عکاس می گذری 0 پرنده ها از دیوار خرابه های عکس پرواز می کنند 0 تو در عکس نیستی 0 عروسک ات نیست ، پرنده ها نیستند 0 من هم نیستم ! در عکس هنوز باران می بارد بر خرابه های شهر 0 ما در عکس زیر باران گم شده ایم ! پی نوشت : *پشت سر عکاس در دوردست ، کسی شبیه به من زیر باران نشسته است و دارد موهای خیس یک عروسک را قیچی می کند۰
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:25 توسط شازده شرقی |
چند نفر هستند كه مثل آدم هاي يك عكس دسته جمعي نمي توانم فراموششان كنم ؛ آدمهايي كه هنوز نمي توانم نامشان را صدا بزنم ؛ از فكرم پاك نمي شوند۰ ولي ديگران را جز براي لحظه هاي خاص نمي توانم تحمل كنم و اصلا" به فكرم نمي آيند۰ اصلا" اين روزها به شناسنامه ي آدم ها اعتماد ندارم ، به آن نام و فاميلي و تاريخ تولد و ۰۰۰ دلم مي خواهد بعد از آشنايي با هر كس ، با توجه به شناختي كه از او پيدا مي كنم ، خودم برايش شناسنامه صادر كنم ، با نام و فاميلي و تاريخ تولد تازه ۰ از شناسنامه ها بدم مي آيد ؛ احساس مي كنم تحميلي و ساختگي اند ۰ پس حق دارم از حالا به بعد همه چيز را خودم انتخاب كنم ؛ نامم را ، فاميلي ام را ، ۰۰۰
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:21 توسط شازده شرقی |
شازده پرسید : " چرا پروانه ها این همه ساده می میرند؟! " نگاهم را به آسمان دوختم و گفتم : " پروانه ها اول عاشق می شوند ، بعد می میرند۰ " ۰۰۰ همه جا هستند ؛ در خیابان ، در شهر وهمین حدود نامعلوم رویاها که اصلا"صدایی از"گنجشک ها" در نمی آید ؛ انگار روزه ی سکوت گرفته اند۰ "کلاغ ها" اما همه جا را احاطه کرده اند و با قارقار بی موقع شان آزارم می دهند۰ پس چرا صدای تو را نمی شنوم ؟ چرا صدایم نمی کنی ؟ ۰۰۰ آنقدر بی طاقتم که حوصله ی ماه و ستاره ها راهم ندارم ومدام به خودم امید چشمان تورامی دهم ؛ اما کو تا ساعت آن قرار ؟ من که طاقت "پرستو" ندارم ! گویا چاره ای نیست و باید دل به همین پرنده ها خوش کنم که همیشه ی خدا مثل همین حالا بالای سرم می چرخند۰ شازده ! خسته ام ، خسته ازاین همه کابوس که به سراغم می آید و دست به هرجا که می کشم دیوارمی روید ! خسته ام ، خسته از این همه کلاغ که دوره ام کرده اند ! 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 16:43 توسط شازده شرقی |
...
گيرم که پُر کُنی -از هرچه خود لايق ِ آن -
درباره ی من در اين کوی و آن برزن چه ماند از تو جز روسياهی ِ گاوچاله دهان ِ دروغ گويانه ی تهمت زن ؟ خواری و خود می دانی ! خوارم هرگز نتوانی ترا چه سود از خراب کردنم ؟ خرابت می توانستم - آسانست و می توانم - اما نکردم ؛ - نخواهم کرد ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:26 توسط شازده شرقی |
خدایا سیاق تو این است که طاقت بیش از مصیبت می دهی آن ده ۰
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:26 توسط شازده شرقی |