تبليغاتX
شازده شرقی






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


شازده شرقی

نوشته های کمیل عباس زاده

خواستم برایت مرثیه ای بلند بنویسم اما بغضم ترکید و نتوانستم
پس بگذار به رسم همیشه این بار هم با تو کوتاه سخن بگویم :
شازده جان !
آن گلوله ی شناسنامه دار که امروز با مزخرف ترین و موزيانه ترين استدلال ، خارجي اش مي خوانند ، تنها سينه ي آن دخترك را نشكافت ؛
آن گلوله ، شليك به همه ي اعتقادي بود كه تا آن روز در باورم بود !
شازده !
اين روزها به دنبال همان ماري مي گردم كه براي كش نيامدن درد و رنجت تو را گزيد و براي هميشه رهايت ساخت !

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت19:45توسط کمیل عباس زاده | |

تو كه تويي
اينجا جايي است كه خدا را به هيچ مي فروشند !

پي نوشت :
سبز سبزم ریشه دارم  . . .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت20:21توسط کمیل عباس زاده | |

به مادرم زنگ می زنم و می پرسم : "مادر به کی رأي مي دي ؟!"
مي گه : "مادرجون ، تو كه نبودي سقف خونه ترك برداشت ، رفتم سركوچه مون بنايي بود ؛
يكي داشت يك خونه اي رو با كلنگ خراب مي كرد ،
گفتم :
آقا خدا خيرت بده ، بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون درستش كن !
گفت :
خانم ! من يه . . . ام ، كارم خراب كردنه ، اگه مي خواي درستش كني برو يك مهندس پيدا كن ."

                                                                   
پي نوشت :
نخواستم درباره ي انتخابات حرفي بزنم !
اين را هم كه مي بيني حرف "محسن مخملباف" است كه انصافا" بد هم نگفته !
ديگر تصميم با خودت !

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت13:25توسط کمیل عباس زاده | |

سلام شازده!
حال همه ی ما خوب است
"اودیسه" همچنان می نوازد و "من" پای صحبتهای "کریستیان" نشسته ام
اما تو باور نکن!

پی نوشت :
دلم برای آن بند 29 تنگ شده
برای آن ساعاتی که همچون کودکی به پای صحبتهای "کرستیان بوبن"می نشستم
برای "اودیسه"ی عزیز که هرچه دلتنگی در جهان بود را یکجا برایم می نواخت !
و برای آن همه "پوست تخمه"ي ريخته شده بر كف اتاق که آزادی را برایم به هدیه می آورد!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت18:36توسط کمیل عباس زاده | |

رادیو اسامی شهدای جنگ رو که اعلام می کرد ، مادر با هربار شیدن نام "محمد . . . " صلوات مي فرستاد !
پدر تازه استعفا داده بود ؛ محافظ شخصی "حاج مهدی کروبی"بود ؛
می گفت :
"زمونه ی بدی شده ، توي اين وانفساي بكش بكش اگه شانس نیاری و شهید نشی حتما" جزو اعداميايي!"
روزی نبود که تلویزیون خبر ترور یکی از انقلابیون رو پخش نکنه ؛
واسه همين هم كلت كمري و لباس چريكش رو بوسيد و گذاشت كنار!
ميدون شهر پر بود از اعلاميه ي احزاب و گروههاي سياسي و البته جوون هايي كه عازم ميدون جنگ بودند ؛
"صدام" تازه خرمشهر رو گرفته بود و "بني صدر" به بي كفايتي متهم شده بود ؛
خلاصه زمونه بوي خون مي داد و من توي همچين اوضاع بلبشويي در يك بعدازظهر تعطيل به دنيا اومدم :
ساعت ۲:۳۰ بعداز ظهر روز جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۰

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت21:55توسط کمیل عباس زاده | |

می گفت :
رستگاری ، بعضي وقتها مضحكه كه بايد از راه جهنم بهش برسي !

پي نوشت :
...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت22:9توسط کمیل عباس زاده | |

وقتی این سمفونی را شنیدی و بعدش دلتنگ نشدی ، بدان كه یک جای کارت می لنگد !
می شنوی و بعد می بینی که چقدر دلتنگ شده ای ؟!
می بینی که دلت چقدر برای خودت تنگ شده !
می بینی که دلت چقدر هوای قهوه خانه ی "مشدعباس" را کرده !
و چقدر چای قهوه خانه ی مشدعباس بهت می چسبد !


پی نوشت :
اگر "سمفوني مردگان" را نشنیده ای ، زودتر به سراغش برو !
بعید می دانم "عباس معروفي"بتواند دلتنگ تر از این سمفونی دیگری خلق کند !

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت17:32توسط کمیل عباس زاده | |

از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی :
"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود !

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت0:0توسط کمیل عباس زاده | |

حرف مفت است اگر بگویم "انسان" هنوز هم "انسان" باقی مانده است !

پی نوشت :
چه کنیم که "پدر"مان از ازل بنای ماندن نداشت !

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت19:18توسط کمیل عباس زاده | |

در عجبم از مردمانی که شامگاهان به ساختن "خاطرات ممنوعه" مشغولند و صبحگاهان به انکار آن !

پی نوشت :
ای پسرکان و دخترکان باکره ی شهرمان !
بروید و کمی "زنده ام تا روایت کنم" گارسیامارکز را بخوانید بلکه رستگار شوید !

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت12:17توسط کمیل عباس زاده | |

بوی عیدی
بوی فقر

پی نوشت :
عذر می خواهم
از خدا و همسر نازنینم به خاطر همه ی نداشته هایم
و به یاد همه ی بچه هایی که دیگر پدر ندارند

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت14:18توسط کمیل عباس زاده | |

دلم مي خواهداین نوشته را خالی از هر گونه تفکر و تعمق و هزار کوفت و زهر مار دیگری بنویسم که این روزها یاد گرفته ام به آن ببندم ! 
بی هیچ  آرایه و پیرایه و چرند و مزخرف دیگری !
هر چه باشد از این بزک کرده های کوچه و خیابان تهران که قابل تحمل تر است !
این بار خداجان ! به طرز کاملا" بی ربطی می خواهم به تو گیر بدهم
آخر زورمان به هرکه و هرچه نرسد به تو یکی که می رسد ؟!
ما می خواهیم از این مقامی که به ما داده ای استعفا بدهیم
به تو هم ربطی ندارد
چون مي توانيم
گه بخوريم اگر دروغ بگویيم !
باور کن !

پی نوشت :
آخر خداجان ! شعور  ِ اجراي درست و حسابي يك قانون را هم نداريم و داريم به همه چيز و همه كس گند مي زنيم !
اگر مي تواني يکی را بفرست تا این قانون ِجنگل را بدونِ غلط به ما بیاموزد
شاید اینجوری تا مدتی به تو گیر  ِ الکی ندهیم.

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت0:26توسط کمیل عباس زاده | |

:
"کیسه های زباله همان بهتر که دربسته بمانند ...
این شاعرانه ترین توصیف از ابرشهرهای جهان است"

پی نوشت :
"تهران" را می گویم !

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:3توسط کمیل عباس زاده | |

ببخشید که ساز  ِ من ، ناکوک است
و مي دانم كه اصولا" در اين مملكت همه دوست دارند ، سازشان مخالف باشد
تفاوتي هم بين ساز  ِ خود و ساز  ِ ديگران نمي بينم
همه به يك صدا و آوا درآمده ايم
صدايي ناكوك و آوایی البته گوش خراش
و از همين جاست كه ديگر همديگر را هم نمي شنويم !

پي نوشت :
لطفا "همه هيس ! 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت21:29توسط کمیل عباس زاده | |

شرمگینم
خسته ام
هیچم
"من" بو گرفته ام !
بوی " آدمیزاد "
این روزها " آدم " بودن آزارم می دهد !
این روزها فحشی ماندگار به من چسبیده است
و من می ترسم
آخر به طرز تهوع آوري " آدمم " !
آخ ...
تو را که می بینم ،
سرم درد مي گيرد
اُق ام می گیرد
یاد " آدم " بودنم می افتم
کاش نمی دیدمت
اي همه نفرين ِ من نثار تو :
"آدم"

پي نوشت :

همه ی ما به گونه ای خطرناک تبدیل شده ایم !
استثناء نياوريد
كه كار خراب تر از اين حرفهاست
به شما برنخورد
همه گند زده ايم
همه !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت18:20توسط کمیل عباس زاده | |

تو را نشناختیم
و این ضایعه بزرگی ست !

پی نوشت :
ما همه ، مدعی بودیم 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت12:11توسط کمیل عباس زاده | |

می دانم که صبرت زیاد است ، پس تحملمان کن !

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت22:16توسط کمیل عباس زاده | |

کیش و مات !
آن شب بازی را تو بردی !
مثل همیشه ،
باران می آمد ؛ دیرت شده بود ،
بوسیدمت و گفتم : " تا کیش و مات بعدی! "
شاه ِسفید را برداشتی و گفتی : "حتما" ! منتظر بمون‌ "
این عادت ِتو بود ، شاه ِپیروز را همیشه همراه خودت می بردی !
صبح با صدای زنگ ِ تلفن از خواب پریدم ؛
صدایی که به صدات شباهتی نداشت ،گفت :
"اتفاق بدی پیش اومده ،باید سریعا" خودت رو به خروجی شهر برسونی"
کیش و مات !
باز هم بازی را تو بردی !
این بار برای همیشه0

پی نوشت :
آمدم !

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت15:9توسط کمیل عباس زاده | |

 

ما آدمها شورش را در آورده ايم !

انسان ؟ جامعه ؟ انقلاب ؟ سياست ؟ اقتصاد ؟ اخلاق ؟ دين ؟ وجدان ؟ غيرت ؟ فرهنگ ؟ تمدن ؟ ايران ؟

امروز سراغ هريك از اينها كه بروي تلي از خاك ِ فراموشي بر روي آن مي بيني  ،

ما آدمها همه ي اينها را بايگاني كرده ايم  ؛

دانسته يا ندانسته !

اصلا چه فرقي مي كند ؟!

درد اينجاست كه ما آدمها همه ي اينها را مي دانيم  !

اما چه مي توان كرد كه ما خودمان را هم بايگاني كرده ايم !

امان از جامعه اي كه با همه ي ابعاد پوشالي اش  ، ‌منفعلانه و مضمحلانه به ناكجاآباد مي رود 0

با حاكمان و صاحبان ِاين برهه حرفي نيست كه هيزم ِ اين آتش را خود ِما آدمها فراهم كرده ايم تا از طنز ِروزگار، امروزخودمان هيزم ِ اين آتش باشيم !

. . .

 

پی نوشت :

" شازده ي شرقي " از امروز بايگاني مي شود !

باورش براي من هم سخت است

تنها مي توانم بگويم ديگر در دلم  نغمه و آهنگي نيست ،

دردي كه جامعه را هم به آن مبتلا مي بينم ؛

نخواستم شازده ي شرقي هم آلوده ي همان سرنوشتي شود كه جامعه به آن دچار است 0

جامعه اي كه برايم ديگر " هيچ " هم ندارد !

بدرود

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت15:45توسط کمیل عباس زاده | |

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد / هم رونق زمان شما نيز بگذرد

ای تيغ تان چو نيزه برای ستم دراز / اين تيزی ِ سنان شما نيز بگذرد

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد/ نوبت ز ناکسان شما نيز بگذرد

 

بيش از دو روز نبود ازآن ِدگر کسان / بعد از دو روز از آن ِشما نيز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان ِگرگ طبع / اين گرگی ی شبان شما نيز بگذرد

باد خزان نکبت ايام ناگهان / بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

 

بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم / تا سختی ی کمان شما نيز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن/ تاثير اختران شما نيز بگذرد

اين بوم محنت از پی آن تا کند خراب /  بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

 

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد / بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست / گرد سم خران شما نيز بگذرد

در مملکت، چو غرش شيران گذشت و رفت / اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد

 

پی نوشت :

ما را بکش ، اما احمق فرض نكن !

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت19:44توسط کمیل عباس زاده | |

امروز نامت را هم که نجوا کنند ، مرثيه ايست براي گريستن
ای بزرگ !
ما وارثان ِ‌ لايقي نبوديم

پي نوشت :
تاريخ ِ‌ نسل ِ‌ من ،‌ جوهري براي نگاشتن ندارد
من استعفا مي دهم !

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت12:13توسط کمیل عباس زاده | |

گه را که لای زرورق می کشند

فراموش می کنی چه خورده ای

اما من استفراغ می کنم

استفراغ می کنم

استفراغ . . .                                                                            mortelle 

 

پي نوشت :

 

امروز اتفاقي متني را خواندم كه مرا به ياد تو انداخت

تويي كه ده سال از بهترين سالهاي عمرم به پيوند دوستي  ِ با تو آلوده ست

لجن مال ات نمی کنم

نمی خواهم تلخ باشم

اما برايم هنوز همینی :

گه !

كه هرچه بيشتر شكافته شوي ،  فضا را به بوي تعفن آغشته تر مي كني 0

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت21:45توسط کمیل عباس زاده | |

و در این روزگار  ِحبس و حذف و بهانه
چه اهميت دارد كه نامت را به "ياد" بسپارند يا كه به "باد"  ؟

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت16:27توسط کمیل عباس زاده | |

سرخی رویت را به چه پندارم ؟
خشمگين از کرده ی ما شکایت به خدا می بری ؟
یا که
شرمگين ، عصیانگری هامان را به نظاره نشسته اي ؟
 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت18:9توسط کمیل عباس زاده | |

"تو خیلی توئی ! خسته نمی شوی ؟!"

پی نوشت :
این جمله را ماهها پیش خطاب به خودم شنیدم ؛ نمی دانم هنوز هم من خیلی "تو ام " ؟!

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت11:44توسط کمیل عباس زاده | |

سنگی برداشت و بر پیشانی ِ سنگي كوه كوبيد
كوه خنديد و سنگ شكست
رو به من كرد و گفت :
"يه روز كوه مي شكنه ، خواهي ديد !"

پي نوشت :
دو كلام حرف رسمي !
سال ۱۳۸۶ خورشيدي هم با همه ي فراز و نشيب هاش گذشت . . .
اول : تقدير و تشكر ويژه از همسر نازنينم كه اولين سال زندگي مشتركمون رو با همه ي سختيهاش ، با همه ي پستي ها و بلندي هاش و با همه ي قصورهايي كه مطمئنا"از من سر زده پذيرفت ،‌صبر كرد و من رو شرمنده ي خودش كرد۰ -نازنينم به اميد سالي پر از عشق و پر از پيروزي -
دوم : تشكر و سپاس از همه ي اونهايي كه به وبلاگم اومدن و مطالبم رو خوندن و بعضا" با نظراتشون مسيري رو در جلوي راهم قرار دادند۰
به اميد سالي پراز خوبي ، كودكي و راستي

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت17:20توسط کمیل عباس زاده | |

نمای ساختمان قدیمی جلوی اداره را با لایه ای از شیشه های رفلکس می پوشانند
نمي دانم آيا افكار ساكنان حاضر درآن هم به مانند نماي آن تغييري مي كند ؟!
مهم نيست !
ما عوضي فهميديم !
تغيير را
زندگي را
خودمان را

پی نوشت :
نه درحد ِ يك انقلاب كه امروز تفكرمان حتي به اندازه ي تغيير يك لايه نيز كشش ندارد !
و ما مفت باختيم !
اين بار
همه چيز را ...

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت17:11توسط کمیل عباس زاده | |

وقتی می بینمت دلم می گیرد
می پندارم سستی ، حال آنکه من از تو ناپایدارترم
وقتي مي بينمت دلم مي گيرد ، به ياد وظيفه اي مي افتم كه تو به يادم مي آوري
آآآآآآآآآآآخ كه چه قدر سرم درد ِفكرهاي سنگين دارد!
 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت16:43توسط کمیل عباس زاده | |

نشونی شو بعد از کلی این ور و اون ور رفتن گیر آوردم
نشستم
روبروم نوشته شده بود :
"یارا جگر شیر نداری سفر عشق مرو "
به اضافه ی یه شماره موبایل اعتباری ایرانسل
کام که تموم شد سیفون رو کشیدم و اومدم بیرون
جهان بینی ام بطور کل تغییر کرده بود !

پی نوشت :
با الهام از متنHOT LOVES خانه ای از شن و مه

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت19:28توسط کمیل عباس زاده | |

شروع ، برایم همواره دغدغه آفرین بوده است ۰ چگونگی آغاز ، گذر از پیچ وخم های پرازدحام ذهن ،داغی فکر ،مکث های ممتد تردید و اضطراب ، شاید ، اما ،‌اگر و ... همه و همه "شروع" را برایم دغدغه آفرین کرده است !
گاه می اندیشم که کارهایم تاکنون هیچگاه گام اولی نداشته است ؛ هرگاه به سامان مشغولیتی رسمیت بخشیده ام ، گام نخستین در آن محو و گم بوده است !
و امروزاعتراف می کنم که در وادی نخستین ها ، سیری به یادماندنی نداشته ام و هربار زمانی این را فهمیده ام که در حال طی نمودن گام آخر بوده ام ۰

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت21:16توسط کمیل عباس زاده | |