وب نوشته ها
پی نوشت: پی نوشت : پی نوشت: پی نوشت: "يك روز از زندگي ايوان دنيزوويچ نوشته ي الكساندر سولژنيتسين" پي نوشت : پی نوشت : پی نوشت : "سلام بچه ها ! پی نوشت : مشت می کوبم بر در پی نوشت : گفتم: "ما آدما دائما" در حال کشتن همدیگه هستیم بدون اینکه خودمون بفهمیم !" پی نوشت : گویند روزی حاکم بنشسته بر سریر شاهی، دستی بر زير چانه و دستي به تابانيدن سبيل خود مشغول، به نقطه اي خيره گشته، آه مي كشيد! پي نوشت : اینجا همه چیز رنگ کثافت گرفته است دزد وقتي كه يك تفاوت ساده بايد به بي تفاوتي واژه ها "حمید مصدق" پشت پنجره ایستاده ام و یاد کسانی در خیالم جان می گیرد که دلم برایشان تنگ شده است. پی نوشت : پي نوشت : تقديم به همه ي همراهان و دوستان جسور و آزاد انديشم ؛ بگذارید این وطن دوباره وطن شود خواستم برایت مرثیه ای بلند بنویسم اما بغضم ترکید و نتوانستم پي نوشت : به مادرم زنگ می زنم و می پرسم : "مادر به کی رأي مي دي ؟!" سلام شازده! پی نوشت : رادیو اسامی شهدای جنگ رو که اعلام می کرد ، مادر با هربار شیدن نام "محمد . . . " صلوات مي فرستاد ! پي نوشت : از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی : پی نوشت :
می پندارم سستی، حال آنکه من از تو ناپایدارترم؛
وقتي مي بينمت دلم مي گيرد؛
به ياد وظيفه اي مي افتم كه تو به يادم مي آوري؛
آآآآآآآآآآآخ كه چه قدر سرم درد ِفكرهاي سنگين دارد!

دوست ِشرقي
این را دو سال قبل نوشته ام
امروز اما ناگهانی به سراغم آمد
دوباره
و با همان ابعاد و اندازه
آمد كه يادم باشد ...![]()
غم نان اگر بگذارد
...
دوستِ شرقي ِ من
ديگر اين واقعیتِ تلخ باورم شده ... ![]()
می خواهم در لبخندهای توأم با حسرتت شريك باشم.

خواستی تو هم بیا !![]()
"عبید زاکانی"
حکایتِ امروز ِ"کیهان"نشینان، توصيفي بهتر از اين مي تواند باشد؟!![]()
- من سردم است ...
- وبلاگمان سه ساله شد
- نوشته هامان را به بچگی مان ببخشید ! :-)![]()
حال همه ی ما بد است
باور کن !

...![]()
در دنياي پزشكي گاهي هیستری را با يك سيلي آبدار درمان مي كنند...
اينكه در زندگي مثلا" هفتاد ، هشتاد ساله تان به چند نفر از اينگونه آدمها برخورد می كنيد به شانستان بستگي دارد!
براي من چندباري پيش آمده اما براي بعضي شان ترجيح دادم كه همان سيلي را هم خرج درمانشان نكنم !
آن ها را به حال خودشان مي گذارم تا آنقدر استفراغ كنند كه درآن غرق شوند...![]()
به زمین خوش آمدید
اینجا تابستان گرم و زمستان ها سرد است
گِرد و مرطوب و شلوغ است
فوقش 100 سال وقت دارید اینجا زندگی کنید
من فقط یک قانون را در مورد اینجا می دانم :
بچه ها باید مهربان باشید !"
"خدا شما را بیامرزد آقای رزواتر" - "کورت ونه گات"
باید با کورت ونه گات دمخور شده باشی تا بفهمی حرف حسابش چیه!
من این شانس رو داشتم تا با یکی از مدل های ایرانیش برای مدتی هم خونه باشم
خدا شما را بیامرزد آقای ونه گات !![]()

پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان ...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی !
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟!
و امروز تمام تلاش خود را می کنند تا ماهیت آنچه را که در تاریخ و تقویم این مملکت ثبت و ضبط گردیده تحریف کنند ...![]()
گفت: "و نتیجه این می شه که توی اون لحظه ی ناب که باید ، مرتبط ترین واکنش ممکن رو به اون کنش نشون بدی ، بی ربط ترین حرکت ممکن رو انجام می دی و به عبارت بهتر تِر می زنی به همه چی!"
1- و با این کار تو منو می کشی بدون اینکه بفهمی ! با الهام از متن فقط تصور كرديم !
2- "مهدی سحابی" هم رفت همانگونه که دیروز "نیکو خردمند" پر کشید و امروز از شنیدن بستری شدن "احمدرضا احمدی" دلم گرفته ...![]()
ملازم چون اين بديد نزديك بيامد و چوني ِحال بپرسيد؛
حاكم گفت :
"مرا چند صباحي است بي صدايي رعيت، سخت مي آزارد!
چاره اي مي جويم تا ايشان را از اين احوال خارج سازم!"
ملازم سر پيش آورد و گفت:
"جانم به فدايت! چاره اي دارم!
بر دروازه ي شهر نگهبان گزار و از هر رعيت كه عزم رفتن به كسب و كار خويش دارد، پنج قران خراج بستان كه اين سبب نارضايي ِ ايشان شده و صدا برآورند و اينگونه طيب خاطر حاكم فراهم گردد!"
حاكم را اين سخن خوش بيامد و حكم به همين امر بداد؛
روزها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم انديشناك ، خراج را دوبرابر ، سه برابر و تا چهار برابر فزوني بداد!
هفته ها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم خشمگين حكم بداد كه:
نگهبانان علاوه بر فزوني خراج، رعيت را چوب زنند مگر صدايي به اعتراض بلند شود!
خبر آمد كه:
مردم بر در شهر صف كشيده پس از دادن خراج، كتك خورده بي صدا بر سر كار مي روند!
ماه ها بيامد و صدايي از رعيت نيامد!
حاكم را اين روال خوش نيامد و بار دگر حكم بداد كه:
از هر يك 30 قران ستانده ،چوب زده و از پشت مورد عنايتشان قرار دهند!
از اين حكم روزي برنيامد كه ملازم دوان دوان نزد حاكم بيامد و فرياد برآورد كه:
"حاكما ! مژده ده كه رعيت زبان به شكوه گشوده نزد تو مي آيند!"
حاكم شكر خداي به جا آورده ، شادمان از دگرگوني حال رعيت به سرسرا دويده و از ايشان چوني ِ احوال بپرسيد:
رعيت گفتند:
"خداوند عمر حاكم را زياد كناد! ديري است كه بر در شهر نگهبان گزارده و آن مي كني كه بايد!
ليكن اين امر صف هاي طولاني و كندي كسب و كار را سبب گشته!
آمده ايم تا از تو بخواهيم مرحمتي فرموده تعداد نگهبانان را دوبرابر كرده تا از صف هاي طولاني و كندي كسب و كار رهايي یافته و آن شود كه بايد!"
كاتبان نوشته اند كه پس از اين كلام، حاكم را حالتي دگرگونه پيش آمد و حكم بداد همچون رعيتي را؛
آنچنان حكمي كه بايد!
روايت اين حكايت چون بغضي در گلويم مانده بود كه هربار قصد نگارشش به تأخير مي افتاد؛
حكايت بالا قصه ي تلخ ِ مردم ِ ماست! ![]()
و این خبر، هولناک است :
باران!
تو ديگر پاك نيستي!
...
![]()
روى حصیر
براى ما یادداشتى گذاشت
كه در آن آمده بود :
" خداوند
حاكم را لعنت كناد !
جز خُرناس
چیزى بر جاى نگذاشته
تا ما بدزدیم ! "
"احمد مطر"![]()
از ریشه ی آدم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس مي آيد
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مي كند
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف بخواني
نان است !
"قيصر امين پور"
پي نوشت :
سنگيني معاني گفتار و كردار صاحبان و متوليان اين برهه از زمان بر من گران مي آيد
مدت هاست حس نوشتنم نمي آيد و حرفهايم را در كلام بزرگان مي جويم
هرچند دلم مملو از حرف است و مالامال از درد
و نمي دانم آيا سينه ام تاب حبس اين همه را دارد ؟!![]()
در لجنزار، گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل ِگندم خوب است
گل ِخوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ي دلها را
علف هرزه ي کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

پی نوشت :
پاييز را با آن همه ابر تيره تصور كن !![]()
ستم کارترین ِ شما كسي است كه ظلم خويش را عدل تصور كند ...

پی نوشت :
وصف حال صاحبان قدرت این روزگار که دامان "عدالت" را لکه دار کرده اند ...![]()
به هر آن کجا که باشد ، به جز این سرا ، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها ، به باران
برسان سلام ما را

پي نوشت :
استاد شفيعي كدكني هم از ايران رفت !
صد افسوس ...![]()
با آنها برای دیدن درخت از پنجره به بیرون خم می شوم، ولی وقتی قد راست می کنم، باز تنهای تنها می مانم.
"کریستیان بوبن"
با این کتاب خاطره ها دارم ...![]()

- بگذاريد حقيقتي را اعتراف كنم: امروز صبح، پس از سالها دلم براي تان تنگ شد! آنقدر كه نتوانستم و گريستم!
- دوستي مي گفت: من فكر ميكنم امام كه بيايد، ما ميفهميم چقدر در تمام عمر، اشتباه به عرضمان رساندهاند!![]()
تقديم به :
ناديا ارسطو
مرتضی گلپور، جوادحیدریان، سیدهادي حسینیچاوشي، عاطفه نامداري، صادق چناري، حسامالدين مقامي كيا، نفيسه احمدي، حامد اردهالي
و
مهدي كريمي، محمدفرهمند
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد
این وطن هرگز برای من وطن نبود
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی رابا تاج گل ِساخته گی وطن پرستی نمی آرایند
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است ...
"لنگستون هیوز"
پی نوشت :
اين شعر با صداي جاويدان احمد شاملوي عزيز روحت را به تسخير خود در مي آورد !![]()
پس بگذار به رسم همیشه این بار هم با تو کوتاه سخن بگویم :
شازده جان !
آن گلوله ی شناسنامه دار که امروز با مزخرف ترین و موزيانه ترين استدلال ، خارجي اش مي خوانند ، تنها سينه ي آن دخترك را نشكافت ؛
آن گلوله ، شليك به همه ي اعتقادي بود كه تا آن روز در باورم بود !
شازده !
اين روزها به دنبال همان ماري مي گردم كه براي كش نيامدن درد و رنجت تو را گزيد و براي هميشه رهايت ساخت ! 
![]()
اينجا جايي است كه خدا را به هيچ مي فروشند !
سبز سبزم ریشه دارم . . .![]()
مي گه : "مادرجون ، تو كه نبودي سقف خونه ترك برداشت ، رفتم سركوچه مون بنايي بود ؛
يكي داشت يك خونه اي رو با كلنگ خراب مي كرد ،
گفتم :
آقا خدا خيرت بده ، بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون درستش كن !
گفت :
خانم ! من يه . . . ام ، كارم خراب كردنه ، اگه مي خواي درستش كني برو يك مهندس پيدا كن ."
پي نوشت :
نخواستم درباره ي انتخابات حرفي بزنم !
اين را هم كه مي بيني حرف "محسن مخملباف" است كه انصافا" بد هم نگفته !
ديگر تصميم با خودت !![]()
حال همه ی ما خوب است
"اودیسه" همچنان می نوازد و "من" پای صحبتهای "کریستیان" نشسته ام
اما تو باور نکن!
دلم برای آن بند 29 تنگ شده
برای آن ساعاتی که همچون کودکی به پای صحبتهای "کرستیان بوبن"می نشستم
برای "اودیسه"ی عزیز که هرچه دلتنگی در جهان بود را یکجا برایم می نواخت !
و برای آن همه "پوست تخمه"ي ريخته شده بر كف اتاق که آزادی را برایم به هدیه می آورد!![]()
پدر تازه استعفا داده بود ؛ محافظ شخصی "حاج مهدی کروبی"بود ؛
می گفت :
"زمونه ی بدی شده ، توي اين وانفساي بكش بكش اگه شانس نیاری و شهید نشی حتما" جزو اعداميايي!"
روزی نبود که تلویزیون خبر ترور یکی از انقلابیون رو پخش نکنه ؛
واسه همين هم كلت كمري و لباس چريكش رو بوسيد و گذاشت كنار!
ميدون شهر پر بود از اعلاميه ي احزاب و گروههاي سياسي و البته جوون هايي كه عازم ميدون جنگ بودند ؛
"صدام" تازه خرمشهر رو گرفته بود و "بني صدر" به بي كفايتي متهم شده بود ؛
خلاصه زمونه بوي خون مي داد و من توي همچين اوضاع بلبشويي در يك بعدازظهر تعطيل به دنيا اومدم :
ساعت ۲:۳۰ بعداز ظهر روز جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۶۰![]()
رستگاری ، بعضي وقتها مضحكه كه بايد از راه جهنم بهش برسي !
...![]()
می شنوی و بعد می بینی که چقدر دلتنگ شده ای ؟!
می بینی که دلت چقدر برای خودت تنگ شده !
می بینی که دلت چقدر هوای قهوه خانه ی "مشدعباس" را کرده !
و چقدر چای قهوه خانه ی مشدعباس بهت می چسبد !
پی نوشت :
اگر "سمفوني مردگان" را نشنیده ای ، زودتر به سراغش برو !
بعید می دانم "عباس معروفي"بتواند دلتنگ تر از این سمفونی دیگری خلق کند !![]()

"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود ! ![]()
چه کنیم که "پدر"مان از ازل بنای ماندن نداشت !![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


