تبليغاتX
شازده شرقی



شازده شرقی

وب نوشته ها

سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !

نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 19:50 توسط شازده شرقی| |

شازده کوچولو پرسید:
"غروب یعنی چه؟!"
غروب ِدیروز تنها نبود! کمتر پیش آمده که غروب ، تنها باشد .
اینبار دو نفر بودند.
دیروز هیچکس در هیچ کجا از خود واز دیگری نپرسید:غروب یعنی چه؟! جز "شازده".
جوابی ندادم،جوابی نداشتم.
شازده دیروز غم داشت، از چهره اش خواندم،از لبخندش.خواستم سر به سرش بگذارم، حواسش را پرت کنم،نشد؛نتوانستم!
شبی در خواب دیدم که آدمها، شازده را در تنگی شیشه ای به حبس کشیده اند.
دیوانه وار هر چه کردم شازده از آن تنگ رها نشد؛
نفسش بند آمد و غیب شد!
دیروز با دیدن شازده ،خواب آن شب دوباره برایم زنده شد.او را دیدم آشفته ،پریشان،محبوس در حبابی شیشه ای.
آدمها اکسیژن آزادی اش را ربوده بودند،نفس کشیدن برایش دشوار بود.
کاش اهلی کردن آدمها اینقدر "تلخ" نبود!

                                                            

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 20:8 توسط شازده شرقی| |

روزی یک راهنمای "هرگزها" برای خود درست کردم ، فهرست کوتاهی از نهی ها و پادزهرها :
هرگز هیچ چیز نخواستن - انتظار کشیدن .
هرگز درباره ی آیین زندگی خویش به هیچ کس توضیح ندادن – خندیدن .
هرگز خود را سبب خیر نپنداشتن – باز هم خندیدن .
هرگز یاری نطلبیدن – باز هم انتظار کشیدن .
می توانم این صورت را ادامه دهم ، صورتی که طولانی است ، اما باید تصریح کنم که هیچ فایده ای برای من ندارد و این گونه پایان می پذیرد :
- هرگز به "هرگز" نیندیشیدن .
اگر چنین سیاهه ای ترتیب دهم ، تنها برای این لذت است که بی درنگ آن را پاک کنم . نه استادی و نه قاعده ای :
- برای زیستن ، "زندگی کردن" کفایت می کند.

                                                                                                                    "کریستیان بوبن"

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 13:1 توسط شازده شرقی| |

 بايد چي كار كنم تا ثابت شه من بَدم  ؟

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 21:20 توسط شازده شرقی| |

 زندگی همچنان می خرامد۰

 

نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 18:5 توسط شازده شرقی| |

در افق گمرنگ چشمانم ،ماری سیاه می لولد.
هروله کنان به سویش می روم !
هم اینک اورا دو نیم کرده ام ، نیمی به سوی" شازده" و نیمی دیگر از شاهرگ دست چپم به سوی قلبم روان است.
دقایقی تا کسوف ابدی چشمانم باقی است.
اولین نشانه در هیبت لکه ای سیاه در چشم راستم نمایان می شود .
دوباره به شازده می نگرم،
به ترمیم زخم های بنشسته بر حباب شیشه ای اکسیژن آزادی اش مشغولست و بر هر زخم یک بوسه گره می زند.
مار سیاه رنگ ، ۳۹۴ روز پس از بلعیدن قلبم ،سپیدی قلب شازده را نشانه گرفته بود !

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 18:17 توسط شازده شرقی| |

 

از افرادی که پازل زندگیشون رو خودشون نمی چینند متنفرم !

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 10:57 توسط شازده شرقی| |

گفت :
برای پاک کردن کتابها کافیه اونها رو نخونیم !
گفتم :
و برای محو کردن آدمها کافیه باهاشون صحبت نکنیم !

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 16:23 توسط شازده شرقی| |

اگر زمانه تاب عاشقان ندارد

اگر تحمل تورا زمان ندارد

چه غم که سرو بوستان

بهار این گلستان خزان ندارد

نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 15:55 توسط شازده شرقی| |

 

هر چه مرا به ياد تو اندازد ، زيباست

 

 

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 16:24 توسط شازده شرقی| |

در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست

خوشا به حال كلاغان قيل وقال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاري است

به چـــشم تنـــــگي نامردم زوال پرســـــت

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 10:34 توسط شازده شرقی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت