شازده شرقی
وب نوشته ها
سكوت آب شازده کوچولو پرسید: روزی یک راهنمای "هرگزها" برای خود درست کردم ، فهرست کوتاهی از نهی ها و پادزهرها : بايد چي كار كنم تا ثابت شه من بَدم ؟ در افق گمرنگ چشمانم ،ماری سیاه می لولد. از افرادی که پازل زندگیشون رو خودشون نمی چینند متنفرم ! گفت :
اگر زمانه تاب عاشقان ندارد اگر تحمل تورا زمان ندارد چه غم که سرو بوستان بهار این گلستان خزان ندارد هر چه مرا به ياد تو اندازد ، زيباست در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست خوشا به حال كلاغان قيل وقال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاري است به چـــشم تنـــــگي نامردم زوال پرســـــت
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !![]()
"غروب یعنی چه؟!"
غروب ِدیروز تنها نبود! کمتر پیش آمده که غروب ، تنها باشد . اینبار دو نفر بودند.
دیروز هیچکس در هیچ کجا از خود واز دیگری نپرسید:غروب یعنی چه؟! جز "شازده".
جوابی ندادم،جوابی نداشتم.
شازده دیروز غم داشت، از چهره اش خواندم،از لبخندش.خواستم سر به سرش بگذارم، حواسش را پرت کنم،نشد؛نتوانستم!
شبی در خواب دیدم که آدمها، شازده را در تنگی شیشه ای به حبس کشیده اند.
دیوانه وار هر چه کردم شازده از آن تنگ رها نشد؛
نفسش بند آمد و غیب شد!
دیروز با دیدن شازده ،خواب آن شب دوباره برایم زنده شد.او را دیدم آشفته ،پریشان،محبوس در حبابی شیشه ای.
آدمها اکسیژن آزادی اش را ربوده بودند،نفس کشیدن برایش دشوار بود.
کاش اهلی کردن آدمها اینقدر "تلخ" نبود!
![]()
هرگز هیچ چیز نخواستن - انتظار کشیدن .
هرگز درباره ی آیین زندگی خویش به هیچ کس توضیح ندادن – خندیدن .
هرگز خود را سبب خیر نپنداشتن – باز هم خندیدن .
هرگز یاری نطلبیدن – باز هم انتظار کشیدن .
می توانم این صورت را ادامه دهم ، صورتی که طولانی است ، اما باید تصریح کنم که هیچ فایده ای برای من ندارد و این گونه پایان می پذیرد :
- هرگز به "هرگز" نیندیشیدن .
اگر چنین سیاهه ای ترتیب دهم ، تنها برای این لذت است که بی درنگ آن را پاک کنم . نه استادی و نه قاعده ای :
- برای زیستن ، "زندگی کردن" کفایت می کند.
"کریستیان بوبن"
![]()

![]()
هروله کنان به سویش می روم !
هم اینک اورا دو نیم کرده ام ، نیمی به سوی" شازده" و نیمی دیگر از شاهرگ دست چپم به سوی قلبم روان است.
دقایقی تا کسوف ابدی چشمانم باقی است.
اولین نشانه در هیبت لکه ای سیاه در چشم راستم نمایان می شود .
دوباره به شازده می نگرم،
به ترمیم زخم های بنشسته بر حباب شیشه ای اکسیژن آزادی اش مشغولست و بر هر زخم یک بوسه گره می زند.
مار سیاه رنگ ، ۳۹۴ روز پس از بلعیدن قلبم ،سپیدی قلب شازده را نشانه گرفته بود !![]()

![]()
برای پاک کردن کتابها کافیه اونها رو نخونیم !
گفتم :
و برای محو کردن آدمها کافیه باهاشون صحبت نکنیم !![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
