شازده شرقی
وب نوشته ها
گفتم:ببین روزگار چقدر عجیب و غریب شده! گفت:چطور؟! گفتم:"اعتماد" این روزها اصلا" وجود نداره! گفت:آره! پای هر کیوسکی رفتم گفتن تموم شده ! کمی بعد انگار که سراغ گمشده ای رو بخواد ازم بگیره با دستپاچگی پرسید: جایی سراغ نداری؟! سالها پیش برای اولین بار ناخواسته به "دوئل" فراخوانده شدم۰ هم اکنون یک "دوئل باز" حرفه ای شده ام ! ۰۰۰ دعوت کنندگانم همگی مرا کشته اند ! *** غم او دشوارتر از آن بود که کسی بتواند تسلیتش دهد و اورا به شکیبایی بخواند۰ روزها و شب هااینچنین می گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنیمت و فتح، و علی ، در عزلت سردش ساکت ، و فاطمه ، دراندیشه ی مرگ۰انتظار ِ بیتاب ِ رسیدن ِ مژده ی نجاتی که درداده بود۰ هر روز که می گذشت برای مرگ بی قرارتر می شد ، تنها روزنه ای که می تواند از زندگی بگریزد۰امیدوار است که با جانی لبریز از شکایت و درد ، به پدر پناه برد۰در کنار او بیاساید۰ چه نیازی داشت به چنین پناهی ، چنین آرامشی۰ اما زمان دیر می گذرد۰اکنون نود و پنج روز است که پدر مژده ی مرگ داد و مرگ نمی رسد۰ چرا ، امروز دوشنبه سوم جمادی الثانیه است ، سال یازدهم هجرت ، سال وفات پدر۰کودکانش را یکایک بوسید : حسن ، هفت ساله ، حسین ، شش ساله ، زینب ، پنج ساله و ام کلثوم سه ساله ۰ و اینک لحظه ی وداع با علی ! چه دشوار است۰ اکنون علی باید در دنیا بماند۰ سی سال دیگر ! فرستاد " ام رافع " بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود۰از او خواست : - ای کنیز خدا ، بر من آب بریز تا خود را شستشو دهم ۰ با دقت و آرامش شگفتی غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می رود۰ به ام رافع گفت : - بستر مرا در وسط ِ اطاق بگستران۰ آرام و سبکبار بر بستر خفت ، رو به قبله کرد ، در انتظار ماند۰لحظه ای گذشت و لحظاتی۰۰۰ ناگهان از خانه شیون برخاست۰ پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش-که در انتظار ِ او بود-گشود۰ شمعی از آتش و رنج ، در خانه ی علی خاموش شد۰ و علی تنها ماند۰ با کودکانش ۰ از علی خواسته بود تا اورا شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد۰ *** ازمعلم انقلاب دکتر شریعتی از قول یه معتاد مطلبی رو تو یه روزنامه خوندم که حیفم اومد اینجا نیارم ! به این مضمون که : معتاد: "جامعه را از خود آلوده تر می بینم ! " *** چیزی دیگه ای واسه گفتن می مونه؟ آهای حکما وفلاسفه و سیاسیون و اخلاقیون ِ مملکت داریم به کجا میریم؟! تو این چند روزی که مأمورين عزيز و زحمتكش انتظامي! زورشون به اراذل و اوباش بيچاره ي محترم شهرمون رسيده و حسابي بازارشونو كساد كرده ! تيتر داخلي يكي از اين *روزنامه هاي وطني كه تازه از زير يوغ توقيف مستبدانه ي صداخفه كن وزارتخونه ي محترم ارشاد در اومده ، اول نظرم رو جلب كرد و بعد چشامو از حدقه در آورد : - تعديل در برخورد با اراذل و اوباش ! اين روزنامه از مأمورين محترم خواسته بود كه در نوع برخورد با اين نوع افراد تجديد نظر كرده و به نوعي آبروي اين افراد در محلات در هنگام دستگيري حفظ شه !!! آخه يكي نيست كه به اين آقايون دموكراسي مآب بگه: اولا" آدمي كه مزاحم آبرو و ناموس و جان و مال مردمه ديگه چه آبرويي مي تونه داشته باشه ! دوما" اگه يكي از همين آقايون با آبروي اراذل و اوباش خواهر و مادر اين آقايونو مورد عنايت قرار مي داد باز هم حرف از حفظ آبروي اين افراد مي زدن؟! با اين اوصاف به مأمورين عزيز پيشنهاد مي كنم كه از اين به بعد باچاق سلامتي و سلام و صلوات و اسپند دود كردن به استقبال اراذل و اوباش هر محله برن تا خداي نكرده آسيبي به دموكراسي و حقوق بشر و لابد منافع اين آقايون نرسه ! *منظور از روزنامه ي وطني ، روزنامه ي "شرق" مي باشد! می گفت: اتفاقهای یک شبه گاهی بیست و شش سال طول می کشد ! مقابل آیینه ایستاده بود و در حالیکه تور راازروی صورتش بالامیبرد لبخندی از سرشوق میزد۰
![]()

![]()

![]()
![]()
خنياگر ِ غمگينيست
که آوازش را از دست داده است.
زبان ِ سخن بود
هزار کاکُلي شاد
در چشمان ِ توست
در گلوی من.
ای کاش زبان ِ سخن بود
دل ِ اندُهگين ِ شبيست
که مهتاباش را ميجويد.
زبان ِ سخن بود
هزار ستارهی گريان
در تمنای من.
ای کاش زبان ِ سخن بود !
![]()
![]()

![]()

![]()
مانند فرشته ها شده بود۰
دست روی لباس سپیدو زیبایش کشید و در مقابل آئینه چرخی زد و احساس کرد مابین ابرها سیر می کند۰ صورتش سفید و زیبا و لبانش گلگون و سرخ بودند۰
تاجی پر برق از نگین روی سرش بود بی شباهت به پرنسس قصه ها نبود۰
همه برایش دست میزدند و او مانند الماسی در بین جمع میدرخشید۰
جوانی بلند قد و زیبا همچون شاهزاده ای به سویش آمد و دست گلی زیبا از ارغوانهای وحشی با روبانهای بلند را به دستش داد ودر حالیکه باهم از پله ها پائین می آمدند وتور بلند و سپدش روی پلکان کشیده میشد۰
به سمت اتومبیل زیبا و تزیین شده ای از گلها و تورهای زیبا رفتند اما قبل اینکه سوار اتومبیل رویایی شوند هاله ای از دود خوشبوی اسپند جلوی دیدگانش را گرفت۰
اما هر چی پلک میزد دیگر خودش را ندید۰
به دنبال خودش بود که کسی صدایش زد:
"آهای دختر اسپندی!
زود اسپندتو بیار و این عروس و داماد خوشبخت مارو اسپند کن که کسی چشمشون نزنه۰"
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

