تبليغاتX
شازده شرقی



شازده شرقی

وب نوشته ها

 

خدایا

سیاق تو این است که طاقت بیش از مصیبت می دهی

آن ده ۰

 

نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 16:26 توسط شازده شرقی| |

 

آنچه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد‌ "چیزی شدن"از دیدگاه آن‌هاست

آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند ؛

آن‌ها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند ؛

آن‌ها با صفر مطلق‌شان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند ؛

و ما خُردکنند‌گان جعبه‌های کوچک کفش هستیم ۰ 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 16:46 توسط شازده شرقی| |

 

اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم ، تنها و تنها به جهت تنویر فکر ِ آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن ِ تجسمش هر ذهن ِ پاک ِ آزادی را به تهوع وا می دارد ۰ 

هر چند دیگر امروز ، مویه کردن بر جنازه ی بی جان ِ حقیقت ، کاری است بس عبث ؛ اما می نگارم برای تسکین ِدرد ِفکرِ این روزها سنگینم ۰

تو فقط "بخوان" !

هرچند حالا دیگرشک دارم که حتی بتوانی بخوانی که پیش از این با توبسیار حدیث ها برفت وتومقصود نخواندی !

۰۰۰

آن روزها با نیتی رویایی مسبب ِ شکل گیری رفاقتی گردیدم که بعدها با ارزشی پوشالی سمت و سوی باطنش بر ظاهرش نمایان شد ۰

به "پاکی" قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر و این را خود به من نشان دادید که فاقد آن هستید :

"ظرفیت" !

و من نادم ؛ چه خود را مبدأ این مقصد ِ نامیمون می دیدم و چه "کاش"ها چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند که :

      - ای کاش نمی شد !

ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است :

       - کاش "من" مسبب ِ این آشنایی نبودم !

این کاش ِمتفاوت ِامروز ، از این رو برایم اهمیت دارد که دیگر برایم "بودن" یا "نبودن"ات ارزشی ندارد :

       - "ومسئله این است" !

۰۰۰

و اما حکایت تو وآن دختر :

با تو در این باب ، حدیث ِ بسیار گفته ام ، اما "نخواندی" که اگر اینگونه بود به پاس ِ "من" و به احترام آن "دوستی ِ ده ساله"ای که یادش یدک کش ِ کلام ِدیروز ِتو بود و ذهن ِامروز ِمن ، سر ِ تعظیم فرود می آوردی ۰

تزلزل گفتارو افکار آن دختر و آهنگ ِ رفتار و کردار ِ تو آژیر خطری بود که اول بار فقط تصور کردم گوش وچشمت با آن آشنا نیست ، پس به پاس ِ همان کودک ده ساله ی دوستی ، آن را به کلام برایت نواختم اما تو"نخواندی" وبه عبارتی نزدیکتر نتوانستی که بخوانی ۰

-  "حرفهای خاله زنکی"؟!!!

تفسیری غلط که آن روزها خطای ذهنت ، اخطارم را بی اثر کرد ۰

تیر آخر ِچله ی کمانم به زعم تو ، دوستی تو و آن دختر را نشانه رفته بود ، در حالیکه به واقع آخرین   تلاش ِ من برای نجات" تو و او" و ماندگاری دوستی ِ "من و تو" بود ! پس به او گفتم آنچه را که پیش از این نگفتم :

اخطارش دادم ، تهدیدش کردم و حتی تحدیدش کردم !

نهایتش این بود که جایگاه تو در نزد او خدشه بر می داشت ، بیش از این بود ؟

و تو باز هم "نخواندی" !

تو مرا نشناختی و این را زمانی فهمیدم که نزد تو این کار به "لیچار" تعبیر شد !

درون گود بودید و خود را دید می زدید ۰

حضورم بیش از این توهین به شعورم بود ،  پس دیگر بس بود  ؛

 و رفتم ۰

۰۰۰                                                                                           

می خواهم حکایت "سکه ای" را برایت بگویم ، سکه ای که بی اصالت در هوا چرخ می خورد و من کنجکاوانه والبته بیهوده فرودش را به انتظار نشسته بودم ؛ چون پاسخ غافلگیر کننده بود :

-  سکه ای بی شیر و خط  که برایم هیچ نداشت !

۰۰۰

و اما سکوت ِ این چند ماه :

فرصت مناسبی که بر استواری شناختم از تو افزود ؛ ایمانم به یقینی تبدیل شد و آن شد که شد !

زشتی و پلشتی ذهنت آنچنان وجودت را به تسخیر درآورد که به "دستمالی" ، "قیصریه ای" به آتش کشیدی !

چشمانت را بستی و آن کردی که نباید و خدا را سپاس که میوه ی کال ِآن به اصطلاح دوستی ِده ساله اینگونه آفت زده برزمین افتاد ۰

-  به راستی ، امروز "عیارت" چند ؟!

به دلار ، 600 هزار تومانِ کذایی چقدر می شود ؟!

می خواهم بدانم به زعم ِتو ، تهدید ِامنیتِ روانی ِخانواده ای ، چند دلار می ارزد ؟!

و سوالی اساسی تر:

پرسه زدن و هرزه دهانی ات را حول ِ حریم خصوصی زندگانی ام چگونه معنا نمایم ؟!

۰۰۰

درباره ی قیمت وعیارت همین بس که چندین نفررا به بازار گسیل داشتم ، خصوصیات وهمچنین کاستی های شاخصت را به آنان گوشزد کرده ام تا قیمتی شایسته ی عیارت به دست آورند :

معدل همانی شد که قبلا" به تو پرداخته ام ۰

پرداخت ِ بیش از آن حکایت ِخوردن ِمغز ِخر را برایم تداعی می کند !

تو هم به بازار برو و عیارت را قیمت کن و اگر بیش از این می ارزیدی به دلار ، همه ی آن چیزی را که به تو بخشیده ام به من پس بده تا آنچه که ادعای مالکیتش را داری به تو پس دهم ۰

و بدان  توهم ِ  پرداخت ِ بهایی بیش از این خوابی است که تعبیر ندارد ۰

۰۰۰

درشتی ِوقاحت و گستاخی ِبه زعم ِتو تهدید ِآخرت را هم این بار به بزرگی صبرم می بخشم و به حساب ِهرچه بیشترآشکارشدن ِضمیرِ رو به اضمحلال رفته و تاریکت می گذارم اما احمقانه است اگر لحظه ای بیاندیشی هیچگاه  کاسه ی صبرم لبریز نخواهد شد که در آن صورت آن می کنم که باید و احمقانه تر اگر بپنداری فاقد ِآن ابزارم !

چه اصالت و وقار ِیک گفتار از اصالت و وقار ِافکار ِ سخنرانش نشأت می گیرد که تو در عمل بارها نشان  دادی فاقد ِآنی ۰

پس بنگر کفه ی کدام یک از ما سنگین تر است ؟

تو یا من ؟

مرا به "دوئل" فرا نخوان !

راه ِخود گیر که این مسیر بوی خون می دهد۰

۰۰۰

خشنودم که از این امتحان ِبزرگ سربلند و پاک بیرون آمدم و ارزان ، آسان نگشتم ۰

خداوند ما را تنها نگذارد ۰

آمین

                                       

                                                                                                   ۴/شهریور/۱۳۸۶

نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 14:59 توسط شازده شرقی|

 

پیش آ

شنیده ایم تو نیکمردی هستی

 

نتوان تو را خرید ، آنسان که آذرخش خانه برانداز را نیز نمی توان

 

بر آنچه گفته ای پایداری

چه گفته ای ؟

راست گوئی و عقیده خویش را می گویی ؟!

 

کدام عقیده ؟

دلاوری ؟! 

به کدامین پیشگاه ؟

خردمندی ؟!

به نزد کدامین کس ؟

 

در اندیشه سود خود نیستی ، سود چه کسی را می خواهی ؟

 

اکنون گوش فرا دار :

ما می دانیم تو دشمن مایی و از این رو

اینک بر سر آنیم که نابودت کنیم ؛

اما بخاطر شایستگی و خصال نیکت ،

تو را در پای دیواری خوب ،

با گلوله های خوبی از تفنگی خوب ،

تیر باران می کنیم ؛

و با بیلی خوب ، زیر خاکی خوب ، مدفونت می کنیم ۰

 

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 16:26 توسط شازده شرقی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت