شازده شرقی
وب نوشته ها
خدایا سیاق تو این است که طاقت بیش از مصیبت می دهی آن ده ۰ آنچه هنوز تلخترین پوزخندِ مرا برمیانگیزد "چیزی شدن"از دیدگاه آنهاست آنها که میخواهند ما را در قالبهای فلزی خود جای بدهند ؛ آنها با اعدادِ کوچک به ما حمله میکنند ؛ آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیقترین و جاذبترین رؤیاها میآیند ؛ و ما خُردکنندگان جعبههای کوچک کفش هستیم ۰
اینکه بخواهم کلامی از گذشته بنگارم ، تنها و تنها به جهت تنویر فکر ِ آلوده ی اسیری است که این روزها تعفن ِ تجسمش هر ذهن ِ پاک ِ آزادی را به تهوع وا می دارد ۰ هر چند دیگر امروز ، مویه کردن بر جنازه ی بی جان ِ حقیقت ، کاری است بس عبث ؛ اما می نگارم برای تسکین ِدرد ِفکرِ این روزها سنگینم ۰ تو فقط "بخوان" ! هرچند حالا دیگرشک دارم که حتی بتوانی بخوانی که پیش از این با توبسیار حدیث ها برفت وتومقصود نخواندی ! ۰۰۰ آن روزها با نیتی رویایی مسبب ِ شکل گیری رفاقتی گردیدم که بعدها با ارزشی پوشالی سمت و سوی باطنش بر ظاهرش نمایان شد ۰ به "پاکی" قسم ، افقش را می دیدم و حتی کمی آنسوتر و این را خود به من نشان دادید که فاقد آن هستید : "ظرفیت" ! و من نادم ؛ چه خود را مبدأ این مقصد ِ نامیمون می دیدم و چه "کاش"ها چکش وار بر مغزم فرود نمی آمدند که : - ای کاش نمی شد ! ودریغی که امروز برایم پررنگ تر از هر کاش دیگری است : - کاش "من" مسبب ِ این آشنایی نبودم ! این کاش ِمتفاوت ِامروز ، از این رو برایم اهمیت دارد که دیگر برایم "بودن" یا "نبودن"ات ارزشی ندارد : - "ومسئله این است" ! ۰۰۰ و اما حکایت تو وآن دختر : با تو در این باب ، حدیث ِ بسیار گفته ام ، اما "نخواندی" که اگر اینگونه بود به پاس ِ "من" و به احترام آن "دوستی ِ ده ساله"ای که یادش یدک کش ِ کلام ِدیروز ِتو بود و ذهن ِامروز ِمن ، سر ِ تعظیم فرود می آوردی ۰ تزلزل گفتارو افکار آن دختر و آهنگ ِ رفتار و کردار ِ تو آژیر خطری بود که اول بار فقط تصور کردم گوش وچشمت با آن آشنا نیست ، پس به پاس ِ همان کودک ده ساله ی دوستی ، آن را به کلام برایت نواختم اما تو"نخواندی" وبه عبارتی نزدیکتر نتوانستی که بخوانی ۰ - "حرفهای خاله زنکی"؟!!! تفسیری غلط که آن روزها خطای ذهنت ، اخطارم را بی اثر کرد ۰ تیر آخر ِچله ی کمانم به زعم تو ، دوستی تو و آن دختر را نشانه رفته بود ، در حالیکه به واقع آخرین تلاش ِ من برای نجات" تو و او" و ماندگاری دوستی ِ "من و تو" بود ! پس به او گفتم آنچه را که پیش از این نگفتم : اخطارش دادم ، تهدیدش کردم و حتی تحدیدش کردم ! نهایتش این بود که جایگاه تو در نزد او خدشه بر می داشت ، بیش از این بود ؟ و تو باز هم "نخواندی" ! تو مرا نشناختی و این را زمانی فهمیدم که نزد تو این کار به "لیچار" تعبیر شد ! درون گود بودید و خود را دید می زدید ۰ حضورم بیش از این توهین به شعورم بود ، پس دیگر بس بود ؛ و رفتم ۰ ۰۰۰ می خواهم حکایت "سکه ای" را برایت بگویم ، سکه ای که بی اصالت در هوا چرخ می خورد و من کنجکاوانه والبته بیهوده فرودش را به انتظار نشسته بودم ؛ چون پاسخ غافلگیر کننده بود : - سکه ای بی شیر و خط که برایم هیچ نداشت ! ۰۰۰ و اما سکوت ِ این چند ماه : فرصت مناسبی که بر استواری شناختم از تو افزود ؛ ایمانم به یقینی تبدیل شد و آن شد که شد ! زشتی و پلشتی ذهنت آنچنان وجودت را به تسخیر درآورد که به "دستمالی" ، "قیصریه ای" به آتش کشیدی ! چشمانت را بستی و آن کردی که نباید و خدا را سپاس که میوه ی کال ِآن به اصطلاح دوستی ِده ساله اینگونه آفت زده برزمین افتاد ۰ - به راستی ، امروز "عیارت" چند ؟! به دلار ، 600 هزار تومانِ کذایی چقدر می شود ؟! می خواهم بدانم به زعم ِتو ، تهدید ِامنیتِ روانی ِخانواده ای ، چند دلار می ارزد ؟! و سوالی اساسی تر: پرسه زدن و هرزه دهانی ات را حول ِ حریم خصوصی زندگانی ام چگونه معنا نمایم ؟! ۰۰۰ درباره ی قیمت وعیارت همین بس که چندین نفررا به بازار گسیل داشتم ، خصوصیات وهمچنین کاستی های شاخصت را به آنان گوشزد کرده ام تا قیمتی شایسته ی عیارت به دست آورند : معدل همانی شد که قبلا" به تو پرداخته ام ۰ پرداخت ِ بیش از آن حکایت ِخوردن ِمغز ِخر را برایم تداعی می کند ! تو هم به بازار برو و عیارت را قیمت کن و اگر بیش از این می ارزیدی به دلار ، همه ی آن چیزی را که به تو بخشیده ام به من پس بده تا آنچه که ادعای مالکیتش را داری به تو پس دهم ۰ و بدان توهم ِ پرداخت ِ بهایی بیش از این خوابی است که تعبیر ندارد ۰ ۰۰۰ درشتی ِوقاحت و گستاخی ِبه زعم ِتو تهدید ِآخرت را هم این بار به بزرگی صبرم می بخشم و به حساب ِهرچه بیشترآشکارشدن ِضمیرِ رو به اضمحلال رفته و تاریکت می گذارم اما احمقانه است اگر لحظه ای بیاندیشی هیچگاه کاسه ی صبرم لبریز نخواهد شد که در آن صورت آن می کنم که باید و احمقانه تر اگر بپنداری فاقد ِآن ابزارم ! چه اصالت و وقار ِیک گفتار از اصالت و وقار ِافکار ِ سخنرانش نشأت می گیرد که تو در عمل بارها نشان دادی فاقد ِآنی ۰ پس بنگر کفه ی کدام یک از ما سنگین تر است ؟ تو یا من ؟ مرا به "دوئل" فرا نخوان ! راه ِخود گیر که این مسیر بوی خون می دهد۰ ۰۰۰ خشنودم که از این امتحان ِبزرگ سربلند و پاک بیرون آمدم و ارزان ، آسان نگشتم ۰ خداوند ما را تنها نگذارد ۰ آمین ۴/شهریور/۱۳۸۶
پیش آ شنیده ایم تو نیکمردی هستی نتوان تو را خرید ، آنسان که آذرخش خانه برانداز را نیز نمی توان بر آنچه گفته ای پایداری چه گفته ای ؟ راست گوئی و عقیده خویش را می گویی ؟! کدام عقیده ؟ دلاوری ؟! به کدامین پیشگاه ؟ خردمندی ؟! به نزد کدامین کس ؟ در اندیشه سود خود نیستی ، سود چه کسی را می خواهی ؟ اکنون گوش فرا دار : ما می دانیم تو دشمن مایی و از این رو اینک بر سر آنیم که نابودت کنیم ؛ اما بخاطر شایستگی و خصال نیکت ، تو را در پای دیواری خوب ، با گلوله های خوبی از تفنگی خوب ، تیر باران می کنیم ؛ و با بیلی خوب ، زیر خاکی خوب ، مدفونت می کنیم ۰ ![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

