تبليغاتX
شازده شرقی
شازده شرقی

وب نوشته ها

از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی :
"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود !

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:0 توسط شازده شرقی| |

حرف مفت است اگر بگویم "انسان" هنوز هم "انسان" باقی مانده است !

پی نوشت :
چه کنیم که "پدر"مان از ازل بنای ماندن نداشت !

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 19:18 توسط شازده شرقی| |

در عجبم از مردمانی که شامگاهان به ساختن "خاطرات ممنوعه" مشغولند و صبحگاهان به انکار آن !

پی نوشت :
ای پسرکان و دخترکان باکره ی شهرمان !
بروید و کمی "زنده ام تا روایت کنم" گارسیامارکز را بخوانید بلکه رستگار شوید !

نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 12:17 توسط شازده شرقی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت