تبليغاتX
شازده شرقی - برادر خاطرت هست ؟



شازده شرقی

وب نوشته ها

از پشت نرده های ایوان خانه خم شدی و سکه زرد رنگ پنج تومانی را که از مادر گرفته بودی به من دادی و گفتی :
"باید از دخترک شانسی فروش همسایه برایم ماسک پسرشجاع را بخری !"
و ما آن زمان نمی دانستیم که "شانس" را با "باید" نمی توان خرید !
و اگر بدانی چه حالی داشتم آن لحظه ای که توپ آبی رنگ فوتبال دستی را بردم ؟!
باور کن به دخترک التماس کردم که جایش آن ماسک را بدهد اما نداد !
و من با چه دلهره ای به خانه برگشتم و آن زمان که پرسیدی چه شد ؟
توپ کوچک آبی رنگ را نشانت دادم و تو با جیغ بنفشی آن را به سرم کوبیدی ؟!
برادرجان !
حالا بزرگ شده ایم و دیگر می دانیم که "همه چیز" را با "باید" نمی توان خرید ؛
اما کاش نمی دانستیم و همه ی دنیای این روزهای مان به کودکی آن روزها بود !

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:0 توسط شازده شرقی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت