|
خواستم برایت مرثیه ای بلند بنویسم اما بغضم ترکید و نتوانستم پس بگذار به رسم همیشه این بار هم با تو کوتاه سخن بگویم : شازده جان ! آن گلوله ی شناسنامه دار که امروز با مزخرف ترین و موزيانه ترين استدلال ، خارجي اش مي خوانند ، تنها سينه ي آن دخترك را نشكافت ؛ آن گلوله ، شليك به همه ي اعتقادي بود كه تا آن روز در باورم بود ! شازده ! اين روزها به دنبال همان ماري مي گردم كه براي كش نيامدن درد و رنجت تو را گزيد و براي هميشه رهايت ساخت !
|